از آواز کلاغ ها
از قامتم می افتاد
زیر پا ، اشک
پای جماعتی که با برگ یکی می دانستندش
آدمهایی با سگ پشمالو به دست
با کودکانی قد و نیم قد
با کفش های بی رحم
به جای نگاهم به دختران زشت روی و طبیعت کثیف
یا لکنت بازی های کودکانه اطرافم
فریاد نزدم ، نشنیدم
بدن سکوت را له می کنم با مشتم
ابرها از درد تکه پاره اند بالای سرم
دستان برف ، آغوش گرم کوهی است که چشمش به من بود
حالا از بودن آفتاب یخ می زند
دریاچه ی کودکیم فوران است
مادرم توی صورتم خندیده بود
خواهرم دلش می سوخت
پدرم برای من بود
برادرم سیلی به خاطرم می زد
و اخم ها را با حسرت غرقشان می کردم
دریاچه پر از ضایعات جنگ جهانی دلم است
ماهی ها ، لقمه های بزرگی من اند
بچگانه بال می زنند
گل آلود نفس می کشند
تا تنها راه خوردنشان
سوختنشان باشد
هوا با بودن آفتاب سرماست
کلاغ ها طعمه شدند
خام خام لاشخورهای کودکانه بلعیدنشان
بی آنکه صدا درآورند
یا بر قامتم بایستند
پاهی جماعت بود که صورتم را به خاک مالید
با نصف خراشیده نگاه کردم
به دهنه ی دریاچه
به دختران و طبیعت
به خودم
به خودم
که از همه چیز ، هیچ بود .
روزگار دریا. زمستان 87
سنگ
شروع می کند به گاز گرفتن تکه نان سخاری یخ زده ای که توی دست گلی اش هست . چراغ های خیابان هنوز خاموش است . نیم سایه های مانده اشیاء دور و بر انگار از باد سردی که می وزید و حنجره ها را سوز می داد ، خودشان را جمع می کنند . او تکیه به دیوار به همه نگاه می کند . بچه های آرام با بسته های هفت رنگ در دستشان و آدم های عجیب .
- بزارید من حساب کنم عمه
+ چند تا بگیرم مامان
· چی شد پس یخ زدیم
چتر های خیس را که می بندند ، هر چه آب روی آنها هست به او می خورد و عطسه می کند . خودش را جمع کرد . تکه نانش دارد تمام می شود . همه می روند و حتی گوشه نگاهشان هم به او نخورد . فقط صدای خوردن قطرات به زمین و اشیاء دور و بر هست و دیگر صدای خش خش بسته های بچه ها شنیده نمی شود تا برگردد و نداند به کدام خیره شود . حالا به جایی خیره شده است و باران از توی چشمان قهوه ای رنگ خسته اش می زند . شب همه وجودش را می گیرد و او حتی دست از نشستن روی پله سوم این سر در بر نمی دارد . باران سنگ می شود ، و او هم می شود .
- حمید ، شخصیت دزده چقدر بهت می خورد
+ بابایی اومدیم
· اه ، تلویزیون می دیدم بهتر بود که
چراغ ها روشن می شوند .
تمام ... پاییز 84
مدیریت هنرهای نمایشی سازمان فرهنگی ـ هنری شهرداری تهران به منظور بهرهمندی از امکانات و گروههای منتخب نمایشی و توجه جدی به اجرای نمایشهای منتخب ویژه کودک و نوجوان سومین دوره جشنواره کودک و تئاتر را در مراکز و سالنهای فرهنگسراهای تهران برگزار میکند.
به گزارش دریافتی سایت ایران تئاتر از ستاد خبری مدیریت هنرهای نمایشی سازمان فرهنگی ـ هنری شهرداری تهران، جشنواره کودک و تئاتر با برگزاری اجراهای چرخشی چند ماهه در سطح فرهنگسراها و سالنهای منتخب در یک دوره زمانی 9 ماهه برگزار میشود.
ادامه مطلب...
تقديم
يوسف العاني
هذه هي المرة الأولى التي اكتب فيها مقدمة لنص مسرحي.والمرة الثانية لقراءتي مسرحيــة يكتبها" قاسم مطرود " بعد مسرحية " للروح نوافذ أخرى "
في قراءتي ولاسيمـــا – للمسرحيات – تعـــجبني " عدم المسؤولية " عما اقرأ ! .. أن أضع نفسي محايدا كي أتلقى من خلال القراءة ما أراد أن يقوله أو يجسده الكاتب ثم أغلق الكتاب أو مسوداته فأما أنسى ما قرأت, إذا كانت القراءة لم تترك ذاك الأثر المهم في نفسي أو تثير الفضول عندي..!
وأما أن اجلس لفترة قد تطول أو تقصر,كي أتأمل ما قرأت فرحا أو مستثارا.. وأبدا باستعادة ما قرأت بروح المحبة, في كلتا الحالتين سيما اذا كان الكاتب شابا يحلم في بناء نفسه مساهمة في مسرح هو " الحلم " أيضا
في مسرحية قاسم مطرود الأولى " للروح نوافذ أخرى " كتب الأستاذ سامي عبد الحميد رجل المسرح الكبير والأكاديمي الضليع مقدمة المسرحية.. لم اقرأها إلا بعد انتهائي من قراءة المسرحية. ولكن ما أشار إليه الأســتاذ سامي هناك عن ثيمة " الانتظار " التي يتناولها قاسم شــــــان الكثيرين من الكتـــاب القدامى والمحــدثين.. كان مصيبا بتشخيصيها.. وإنني اعتقد أن " الانتظار " صار سبيلا لقلق العصر.. وبابا لأمل جديد قد يأتي.
هنا في مسرحية"رثاء الفجر"صرت أمام مسؤولية في قراءتي, لهذا السبب فارقني استمتاع أحس به في قراءتي غير المسئولة – كما أشرت. فصرت اقرأ المسرحية مرتين.. المرة الأولى بمسؤولية والثانية بلا مسؤولية..وأقولها صادقا أني استمتعت بالحالتين,ذلك لان المسرحية تقودك إلى اكتشافات يملكها الكاتب الشاب. كما في مسرحيتــه الأولى " للروح نوافذ أخرى " وانه جعل هذه المرة انتظار الموت ثيمة مسرحية.. " فالدنيا كلها مقبرة " كما يقول الزوج أو روح الزوج. وتقول:
الزوجة: بل كلها أي الدنيا حياة " المقبرة منزل الأموات " ويرد
الزوج: يجئ اليوم الذي نكون فيه جميعا أمواتا وتكون الدنيا كلها ميتة ويقل الحزن ويجف الدمع. هذا الانتظار ليس الوحيد, بل أن الزوج كان ينتظر مجيء زوجته لتشاركه القبر. فتاتي وتقول زوجته لــه " وفيت بوعدي "
كثيرة هي الصور والمشاهد المرة والقاسية أحيانا بل إنها من التجريد الجميل والمؤسي في أن واحد.أن تدفن جثة فتاة فوق هيكل عظمي ليلملم الميت عظامه في زاوية ويتركها تمتد داخل القبر كله وصارا صديقين وأجمل لعبة كان يلعبانها بعد أن تحولا معا إلى هيكلين عظميين هي وضع عظم احدهما مكان الآخر أو تحويل جمجمة مكان الأخرى..
إن المسرحية ومنذ اللحظات الأولى وصف ورسم المنظر.تقدم لنا دلالات الشخصيات وأماكنهم فهم آتون حتما وان الأبواب ستفتح وكلهم أموات وان حفاري القبور الذين يذكرانك بحفاري القبور في هاملت. شخصيات جاهزة لانتظار الموتى أيضا.
"رثاء الفجر " بتقديري مسرحية مرة والمرارة فيها هي قسوة الحياة ذاتها و فجيعة الحروب وإذا كانت الشخصيات الرئيسية هي الزوجة والزوج وابنها الشاب فان شخصيات كثيرة أخرى تحضر عبر تداعيات الزوجة في مشاهد استذكارية كثيرة تقوم الزوجة بتمثيلها مع الزوج أحيانا.
نذكر منها على سبيل المثال
الزوجة: "وهي توزع الحساء يوم الخميس على الجيران والمارة " لم اترك شيخا أو صبيا أو فتاة إلا وطلبت منهم قراءة سورة الفاتحة "إلى الزوج " هل كانت تصلك ؟
كنت اصنع التمر بالدهن وألفه بالخبز الحار وأوزعه على الفقراء من اجل أن يترحموا على روحك الطيبة ولم انس الخبز بالسمسم. اخبز الرغيف بهذا الحجم أما هذه الأيام فلم استطع أن أوزع حتى النخالة
الزوج هنا يمثل دور المصور
الزوج: دع الموتى نائمين في قبورهم
الزوجة: عن أي موتى تتحدث. قلت لم أكن أتصور انك مت بالفعل
الزوج و الزوجة بانتظار ابنيهما
مشهد المواساة
مشهد الزواج
الزوج: ثوب عرسك كان ناصع البياض
الزوجة:" تضحك " أرعبني كثيرا حين صاح بي الشيخ "تقلد الشيخ " هل قبلت به زوجا ؟
تم تقول: خفت من لساني أن لا ينطق ما في قلبي
الزوج: ثم غيرتي ثوب العرس بثوب الحزن الأسود
الزوجة: كنت عرسي وفرحي... الخ
مشاهد جميلة أخرى تستعاد ليعودا الزوجة والزوج إلى حالتهما كما كانا لتدور في فلك الموت والأموات بإيجاز أقول إن مسرحية رثاء الفجر تحمل غرابتها وحيويتها في وقت واحد.
وإذا ما قدر بفهم وبعث الحياة عبر الموت المفروض فيها,يصار إلى حالة من الجد والإنسانية التي ترسم الحالة لكنها تبحث عن أمل آت يفرض الامشروع ويرسم قيمة الحياة ورحابتها .
ولو كنت مخرج المسرحية وأنا لست مخرجا لأخرجتها بثلاث صيغ :
الأولى :كما هي أي كما كتبها المؤلف
الثانية : أن أشرك كل الشخصيات المتصورة أو المستذكرة حية لتمثل شخصياتها كما هي
الثالثة : أن أحولها إلى مونودراما وتكون الزوجة هي الشخصية الوحيدة وقد تتداعى إليها الأصوات معبرة عن الشخصيات أو تروي ما كان لترسم الصور والحدث
حين أنهيت قراءة النص وجدتني اكتب قول : " أبو العلاء المعري " صاح هذي قبورنا تملا الأرض فأين القبور من عهد عاد
شكرا لقاسم مطرود على جهده الذي يستحق التقدير وآمل أن لا يظل في إطار انتظار طويل إلا من اجل الأمل والفرح القادمين
نص مسرحية رثاء الفجر
تأليف
قاسم مطرود
ادامه مطلب...
يك گفتوگوي دونفرهي كوتاه
«اتراق در سهشنبهشب»
ــ الان ديگه بايد شروع بشه.
ــ نصفهشبي راديو گوشدادنت گرفته؟
ــ قصهي سهشنبه داره!
ــ تكرارشو؟
ــ نه، خودشو!
ــ بگير بخواب بابا...
ــ تو گوش نميدي؟
ــ گرفتي منو؟ مگه امشب سهشنبهست؟
ــ فردا شبم سهشنبهست!
ــ آها، از اون لحاظ...
ــ تازه، اين سهسهشبو و اون سهسهشب، هر سهسهشب سهشنبهست!
ــ بله خوب...!
ــ ببين، ميخوام يه چيزي بهت بگم.
ــ بگو.
ادامه مطلب...
مشتم به گره، پا سفت کرده است
و سرمی خورند هیچ های بازیگوش ازشیارانگشت هایم
راستی، فلسفۀ بي ترديدم از لای کدام بند در رفت؟!
به خیالم شاید
وقتی که زاویۀ سه ضلع ما دیگر مساوی نبود
به اِغوای دلنشین حادثه ای
جیوه را به جای سرب در مشتم فشردم و لبخند زدم
نه!...
سه ضلع این بازی برابر نبود و نیست
در دو سر من به اوج کشیده اید شما دو ساقۀ بلند
وسَرمیرود شعورهندسۀ ما، از تحمل پهنای کاغذ
من اما، سرانجام ِناتمام ِاین خطوط ِنیمه کاره
وانتهای همۀ این نقطه چین ها مي شوم
شبیه حجمی بی شکل، یا تکه ای ازچیزی بی نام
که خالی ِبزرگش نه با نفرت پرمی شود؛ نه با عشق
...
ازپس دردی عمیق
دريافتم كه به افسون راهی؛ از راه مانده ام سالها
اكنون مي دانم - مي دانم - قلۀ مثلث ما دروغی کودکانه است
که به انتهای کاغذ که هیچ؛ به مختصات هیچ آسمانی هم ختم نمی شود
و در قعراين حادثه دلنشين ِ (!) پرعفونت
فلسفه ای جدید میزایدم
مرا و روشنايی را
که نشان میدهدم در تمامی دستهای دنیا
جز پوچ، چیز دیگری به اصرارفشرده نمی شود
و... بازمی ایستد ناخنم آرام
ازجراحت پوست
به شوق ابلهانۀ داشتن و فشردن
قانوني که معنا می کندم جا ماندن ضلع اول ِعشق را ازامتداد
ودررفتن جیوۀ اعتماد را ازمیان زندان انگشت ها
وعبورم می دهد از کنارِهرزگی روزمرۀ کاغذهای بی عقیده
تا بروم ونمانم ونپوسم دراین بی حوصلگی
اميدي که ادامه ام می دهد
به بالندگي انگشتهای قد کشیده رها
بي نقطه چين
بي ترديد
بي خراش
|
پاسخِ بازیگرانِ تئاتر به دعوتِ نمایشنامهنویسانِ برگزیدهی این مرز و بوم ثبتِ صادقانهی رُخدادها؛ شهادتی از این دوران برای آیندگان |
|
ما خستهایم. از نقشهای تکراری خستهایم. ازبازیهای تکراری خستهایم. ما خواهانِ تغییریم؛ خواهانِ نقشهایی بزرگتر، مهمتر. مهمتر از هملت و مکبث و بزرگتر از رستم و اسفندیار. نقش آنهایی که از تردیدهای هملت رهیدهاند و بر پسرکُشیهای رستم ره بستهاند. ما خون میخواهیم، اما نه بر زمین ـ که هیچگاه مباد و بدا بر آنان که خون بر خاک ریزند ـ که در رگهای نمایش. که در تار و پودِ نقش. ما همهی قهرمانانِ تاریخِ ادبیاتِ نمایشی را بازی کردهایم تا همهشان تمرینی باشند برای نقشهای امروزمان نقشِ قهرمانانِ امروز که نه نیمهخدایند و نه شاه و شاهزاده، که انسانند؛ انسانهایی در گُذَرِ همین کوچه و خیابان: «ببینم، همو نبود که دیروز از کنارمان گذشت و سلامی داد و پاسخی گرفت؟ پس چرا میگویند نیست و نمیبینندشان؟»» ما میخواهیم چشمانِ بسته بر آنها را باز کنیم، گفتههای آنان را بر زبانمان جاری کنیم، خونِ ریخته را به رگهاشان بازگردانیم و جان ببخشیمشان بر صحنه، جاودانهشان کنیم. هرچند گام آنان بر خاکِ سرزمین بود و گامِ ما بر خاکِ کهنِ صحنه ـ خانهی کوچکمان؛ همهی آنچه که داریم. ما فریاد میزنیم شما را قلمزنان و نمایشنویسان، که بنگارید روایتِ صادقانهی این روزگار را، این فضای افسُرده را، به امیدِ نجات. و بدانید ما بازیگران به واژه واژهتان وفادار خواهیم بود و پاسداری خواهیم کرد از نقشهایی که از امروز برای امروز و آیندگان مینویسید. خونِ نقشهای ما اینک در جوهرِ قلمِ شماست که باید بر صفحهی سپیدِ کاغذ ـ تاریخ ـ نقش ببندد. و اکنون ما درخواست میکنیم از دیگر همکارانمان در سرزمینِ تئاتر که به احترامِ عشقمان به تئاتر ـ هنری که از باستان تا امروز پالایشِ روحیِ آدمیان بوده ـ در برابرِ آنچه هرروز در پیشِ چشمانمان است، همچون همیشه، صداقت و راستی را به صحنه بیاورند تا هنرپیشگیمان، صداقتپیشگی را یادآور شود. ما امروز قاعده میشکنیم و پیشگام میشویم در دعوت از صحنهگردانان و کارگردانان، که «روایتِ صادقانهی نویسندگان را بر زبانمان جاری کنید.» تا زدوده شود این احساسِ خستگی از شانههای ما. ما میخواهیم راویِ صداقت باشیم؛ راویِ راستی و درستی |
دیگر چیزی نمانده است...
تا صبح
بیا با هم بدویم
به دنبال ستاره ها
هروقت از نفس افتادی
به من بگو
من دارم به جای تو نفس می کشم
تا آسمان نمی شود دوید اما...
از پشت بام خانه ی دوست
آسمان به روشنی پیداست
علی آلبونعیم
| |||
|
|
ادامه مطلب...
تمرین تکنیک افزایش سرعت در گیتار

آنچه که در نوازندگی گیتار نت ها را تعیین می کند دست چپ است.حرکت های عرضی و طولی ,همچنین فشار مناسب انگشتان دست چپ نقش عمده ای در کیفیت صدای ساز دازد.اگرچه شدت و ضعف , سرعت و کندی و جنس صدا توسط دست راست تعیین می شود,اما پیراستگی نت ها از صداهای ناهنجار و مکث های نا خواسته به وسیله حرکت صحیح دست چپ حاصل خواهد شد.
از این رو تقویت و افزایش سرعت دست چپ اهمیت خاصی پیدا می کند. پیش از انجام تمرین باید متوجه باشیم که شکل دست چپ کاملا صحیح باشد.
هنگامی که تمرینات زیر را انجام می دهید دقت کنید فشار انگشت تا لحظه اجرای انگشت بعدی کم نشود . زیرا کم شدن فشار سبب قطع یا عدم شفافیت صدا می شود.اگر دست چپ بیش از حد لزوم منقبض باشد, خیلی زود خسته شده و در حرکت ها و پرش ها چابک نخواهد بود.تمرینات را در هر قسمتی از ساز که راحت تر هستید اجرا کنید سپس آن را به تمام قسمت ها منتقل کنید (ابتدا یا انتهای دسته گیتار)
تمرین را با انگشتان ( i,m m,a i ,a) هم بصورت ضربه تکیه و هم ضربه آزادانجام دهید.
۱۲۳۴ ۲۳۱۴ ۳۱۴۲ ۴۱۲۳
۱۲۴۳ ۲۳۴۱ ۳۱۲۴ ۴۱۳۲
۱۳۲۴ ۲۴۳۱ ۳۴۲۱ ۴۳۲۱
۱۳۴۲ ۲۴۱۳ ۳۴۱۲ ۴۳۱۲
۱۴۲۳ ۲۱۴۳ ۳۲۴۱ ۴۲۳۱
۱۴۳۲ ۲۱۳۴ ۳۲۱۴ ۴۲۱۳
توضیح : منظور از شماره های ۱ و ۲ و۳ و۴ شماره فرت های گیتار می باشد به عنوان مثال اگر تمرین را از سیم اول آغاز کنید و تمرین ۱۲۳۴ را اجرا کنید در واقع بترتیب از چپ نت های (فا - فا دیز - سل - سل دیز ) گیتاراجرا شده در فواصل و سیمهای دیگر نیزبه همین ترتیب می باشد.
منبع : گیتارایران


سهراب فرسیو